روانشناسی-معنویت درمانی-خودشناسی-خداشناسی-عشق به خود،خدا و خلق-راه های رسیدن به خدا و قرار گرفتن در مسیر صحیح زندگی و کمال

دریافت وقت مشاوره حضوری (فقط در تهران)

تاریخ:1390/08/19-18:40

به نام خدای مهربان

دوستان عزیزم. از آنجا که به جز اینجانب , مشاورین دیگری نیز در این مرکز در حال خدمت به شما عزیزان می باشند, لذا اگر مایل هستید خودم  درخدمتتان باشم , حتماً وقتی تماس می گیرید ذکر بفرمایید که مایل به دریافت وقت مشاوره با
آناهیتا جعفری هستید.

  تلفن مرکز مشاوره : 44099559 - 021

آدرس : تهران - فلکه دوم صادقیه.ضلع شمال غربی فلکه.پشت پارک استقلال.گلستان یکم. ساختمان فانوس.پلاک 9.طبقه دوم.واحد 7. مرکز مشاوره همراز

در ضمن هزینه مشاوره طبق تعرفه سازمان بهزیستی می باشد.

صمیمانه از همه شما عزیزان خواهشمندیم : که ما را در ایجاد بستری از محبت و همدردی در این وبلاگ یاری دهید. و با همدردی و راهنمایی های مفیدتان, عزیزانی را که مشکلشان را در وبلاگ اعلام کرده اند, همراهی کنید. بیایید دست به دست هم دهیم تا به یاری هم و با یکدلی، آسمانی از محبت برای پرواز قلبها بسازیم.با ابراز محبت و همدردی برای دوستان و ارسال تجربیات، نظرات و خاطراتتان، با ما در این هدف آسمانی همراه و همیار باشید. و به یاد بسپاریم که بسیاری از دردها وقتی بفهمند،کسانی هستند در این دنیا که آنها را درک میکنند، درمان خواهند شد.

 




گل خشک : حس می کنم در عشق فریب خورده ام

تاریخ:1391/02/27-16:05

گل خشک : سلام. من دانشجوئ دختری هستم , ترم ۶ از یک دانشگاه خوبم،ترم ۲ با یکی از همکلاسیهای پسر برای پروژه همگروه شدم. و ارتباط ما در حد چت بود.کم کم به هم علاقمند شدیم.تا اینکه اون شروع به حرفهای عاشقانه کرد،میگفت تا پایان فارغالتحصیلی باید صبر کنیم و اون بعد به خواستگاری میاید ،۶ ماه گذشت تا اینکه گفت بچه که بده بیماری شبیه شیزوفرنی داشته و این مشکل با ریاضی حل کردن زیاد به وجود میآید براش،تیزهوشان درس میخونده.ولی حاضر به توضیح زیاد نبود،من هم به دلیل علاقهٔ زیاد این موضوع رو نادیده گرفتم(کور بودم)خلاصه یک سری حرفا میزد،بعضی موقعها خوب بود بعضی موقعها بد بود ولی رفتار غیر معمول مبنی بر مریضی روانی نداشت ولی میشه گفت رفتار درستی با من نداشت گاهاً.ولی آثاری از مریضی نبود،تا اینکه چند وقت پیش بهم گفت نمیخواد ازدواج کنه و دلیلی هم نمیاره،من به خاطر ندونستن دلیل خیلی رنج میکشم ،میدونم بدرد من نمیخور،ولی چون تو دانشگاه مدام میبینمش نمیتونم فراموشش کنم،خودم میخوام فراموشش کنم ولی باید چی کار کنم؟!در موردش با دوست صمیمیم هم حرف زدم ،ولی بد از ایه مدتی دوباره حس بدی میاد سراغم. درضمن این آدم رفتار ظاهری خوبی با اکثر بچههای کلاس داره،ولی پشت سرشون باهاشون بعده.به ظاهر مؤمن هم هست.بیشتر حس گول خوردن و شکست میکنم.همش میگم چرا رفت؟!ولی اون حرفی نمیزنه.فقط این حرفارو در سطح چت زدیم،تو دانشگاه فقط درسی در ارتباط بودیم.ولی بازم خیلی سخته بعد دو سال فراموشش کنم،چی کار کنم؟!

پاسخ : دختر خوبم سلام. احساست را درک می کنم. گاهی ما در شرایطی قرار می گیریم که احساس می کنیم فریب خورده ایم و احساس شکست می کنیم. به همین دلیل درد زیادی را تحمل می کنیم. اما در تمام طول زندگی این ما هستیم که برچست شکست یا موفقیت را به اتفاقات می زنیم. حقیقیت این است که انسان ها در کنار یکدیگر قرار می گیرند تا رشد کنند. تو نیز از تجربه ای که کردی می توانی بهره ببری. احساس یأس و شکستی که در تو بوجود آمده یک دروغ است. این طور فکر کن که شاید تو برنده بوده ای نه بازنده. چرا که خداوند آنچه را که سهم تو نبوده از جلوی پای تو برداشته. مهم نیست که این پسر حقیقتاً چه دلیلی برای رفتنش داشته است. آیا واقعاً بیمار بوده یا فریب کار؟ مهم این است که او رفته. نه به این دلیل که تو شایستگی لازم را نداشته ای. بلکه به این دلیل که خواست و اراده خداوند براین وصلت نبوده. احساسات منفی را از خودت دور کن. و برای دور کردنش مدام به خودت بگو همه این افکار و احساسات یک دروغ است. و صرفاً یک تجربه بوده. و با شادی زندگی کن. چرا که زندگی همچون رودخانه ای است که جریان دارد و ما در آن حرکت می کنیم. او را ببخش و خودت را در جریان رودخانه زندگی بپندار که همواره در حال پاک شدنی. هیچ چیز کهنه ای را در ذهنت نگاه ندار. مهم این است که خدا با تو است.


 

 




پیامی برای برادری که با عنوان عشق نافرجام پیام گذاشته بود.

تاریخ:1391/02/27-15:15

با سلام خدمت برادری که با عنوان عشق نافرجام از من سوال پرسیده  بود. ایمیلی که برایم فرستاده بودید تا پاسختان را به صورت خصوصی به آن ارسال کنم , اشکال دارد. لطفاً ایمیلتان را یک بار دیگر برایم ارسال کنید. با تشکر از اعتمادی که به وبلاگ دارید. در پناه خدا باشید.


یاغی : پسری 16 ساله هستم. از احساساتم نگرانم

تاریخ:1391/02/27-14:46

یاغی : سلام من نمیدونستم کدوم قسمت باید مشکلمو بگم ولی اینجا گفتم:من یه پسر16ساله هستم که خیلی زود به ظاهر جنس مخالف جذب میشم و همین فکرمو همیشه مشغول نگه میداره و تمرکز کافی برا هیچ کاری ندارم.با این که دخترای خوشگل زیادی رو دوروبرم دیدم و میبینم اما نسبت به دختر عمه ام یه احساس خاصی دارم اون یه سال ازم کوچکتره و شاید از لحاظ زیبایی به خیلی از دخترایی که دیدم نرسه اما همیشه دقتی میبینمش یه جورایی مواظبم که رفتاری ازم سرنزنه که باعث بشه پیشش بد جلوه کنم البته این اواخر با برادرش که خودش ازدواج کرده مشکل داشتم ولی خوب این اواخر بهتر شده وقتی هم میبینم دختر عمم خیلی به چیزای گرون اهمیت میده میگم نکنه اگه روزی هم باهم ازدواج کردیم عشق اون به پول ها باشه ولی بااین حال دوسش دارم.رفتار اخیر مادرم هم با خونوادشون اینقدر خوب شده که میترسم و همش فکر میکنم مامانم اونا رو به من ترجیح داده و دلش میخواست اصلا من نبودم و این باعث شده همش به چیزایی نظیر انتقام،سنگدلی،پست بودن و...کشیده بشم و فکرم همیشه قیام و انقلاب و شورش و یاغی گری باشه لطفا راهنمایی کنین.البته من خیلی دوست دارم آزاد باشم البته آزادی پاک حتی اگه چیزی نداشته باشم اما افکارم مدام باعث میشه بهم بگن متفاوت،دیوانه و... و به خودمم واقعا تلقین شده من کمک میخوام...!

پاسخ : پسر خوبم سلام. اینکه برای حل مشکلت به مشاور مراجعه کردی , نشان می دهد که تو یاغی نیستی. پس از این به بعد اسم یاغی را از روی خودت بردار. فقط گاهی شیطنتهایی به ذهنت خطور می کند که برای سن تو خیلی هم طبیعی است. پس به من قول بده که از این به بعد احساسات بهتری نسبت به خودت داشته باش. ببین پسرم در هر سنی تغییراتی هم در جسم و هم در روح و روان و ذهن ما پدید می آید. تو در سن نوجوانی به سر می بری. این یاغی گری ها و شیطنت ها برای سن نوجوانی کاملا طبیعی است. نگران هیچ چیز نباش. همه ما زمانی که نوجوان بودیم همین حالات را کم یا زیاد داشته ایم. در سن نوجوانی افراد از نظر احساسی حساس و زود رنج می شوند. خیلی به ظاهر اهمیت می دهند. افکار آرمانگرایانه و بلندپروازانه زیادی در سر می پرورانند. و دائماً دلشان می خواهد با دیگران مخصوصاً بزرگترها مخالفت کنند. دائم در ذهن خود , رفتار دیگران را مورد انتقاد قرار می دهند. و خلاصه تمام خصوصیاتی که تو برایم تعریف کردی برای سن تو طبیعی است. می دانم که سخت است. اما می گذرد. فقط تغییرات خودت را بپذیر و به خودت احترام بگذار. و به خودت حق بده. در مورد دختر عمه ات هم باید بگویم به احساس پاک و لطیفی که نسبت به او پیدا کرده ای احترام بگذار. آرام آرام داری با عشق و محبت آشنا می شوی اما به نظرم بهتر است از الان به ازدواج فکر نکنی. چون هزاران تغییر هم در افکار تو و هم در افکار دختر عمه ات پدید خواهد آمد. فعلا اگر دوستش داری فقط در قلبت دوستش داشته باش. به همین راحتی! دوست داشتن تجربه زیبایی است که اگر راه و رسمش را بدانی می توانی در کل زندگی از آن استفاده کنی و موفق شوی. فقط با توکل به خدا پیش برو و از هیچ چیز نترس. در پایان از تو تشکر می کنم که به وبلاگ ما اعتماد کردی و سوالت را از ما پرسیدی. امیدوارم باز هم با پیام هایت ما را خوشحال کنی. فعلا تو را به خدای بزرگ می سپارم.


 

 




مریم : خانم جعفری چرا چند روزه سایتتون مطالبش عوض نشده ؟ جواب نمی دید؟

تاریخ:1391/02/27-12:54

پاسخ : سلامی گرم خدمت مریم عزیز و خوانندگان محترم وبلاگ. چرا دوست خوبم جواب سوالها را می دهم منتهی از آنجایی که اغلب دوستان تمایل دارند پاسخشان به صورت خصوصی به ایمیلشان ارسال شود , اینگونه پیش آمده و نتوانسته ام پاسخ ها را به صورت عمومی در وبلاگ به نمایش بگذارم. هرچند اعتراف می کنم به دلیل حجم بالای کارم , و همچنین کارهای تحقیقاتی جدیدی که در دست گرفته ام , این اواخر  نسبت به قبل وقت کمتری برای وبلاگ گذاشته ام. از تمام خوانندگان عزیز وبلاگ پوزش می طلبم و سعی می کنم که دوباره با تمام قوا در جهت پاسخدهی به عزیزانم در وبلاگ وقت بگذارم. پیشاپیش از بزرگواری و گذشت شما ممنونم.



روز زن مبارک

تاریخ:1391/02/23-13:20

زن معدن آرامش , آسایش , امنیت, رویش , عشق , محبت  و خلاقیت است. زن در هر مقامی مادر , خواهر , همسر , و
 فرزند , زیبا و ستودنی است.  وجود و حضور او یک الزام و یک حقیقت مطلق است. او را عمیقاً دوست بداریم. و هیچگاه با خشونت با آنان رفتار نکنیم. چرا که خشونت دشمن ذات مهربان زن است. و بیاییم از مهربانی او که به ذات خدا نزدیک است عمیقاً بهره ببریم. و شفا  بیابیم. 



گمنام : از مردها بدم میاد اما دوست دارم ازدواج کنم.

تاریخ:1391/02/23-12:42

گمنام :  سلام. راستش من خیلی از مردها بدم میاد و یجور ازشون می ترسم. اصلا تحت هر شرایطی كه فكر میكنم حاضر به ازدواج نیستم اما وقتی می بینم تو جامعه ی ما یك نوع اجباره بعضی وقتا خودمو راضی میكنم بهش فكر كنم.من حاضرم با كسی ازدواج كنم كه اولاً مطمئن باشم دوستم داره نه از اجبار، مهربون باشه. دوما یك فرد باادب و با ایمان باشه، صادق باشه، صاف و بی ریا. خیلی از دروغ بدم میاد هر كس بهم دروغ بگه ازش متنفر می شم.و  آخرهم می ترسم یك شخص دروغگو وارد زندگیم بشه. چون معمولا میگن از هرچی آدم بیشتر بدش بیاد همون نصیبش میشه . من واقعا از این میترسم. مشكل دیگه اینه كه 2 باره افرادی به دلم می نشینند، فكر میكنم همون ویژگی هایی رو دارند كه من می خوام. ولی چون بار اول اون شخص رو از دست دادم نمی خوام دوباره یك فرد صادق و مطابق با آرمان هامو از دست بدم. البته ناگفته نماند كه شخص اول بسیار هم مطابق نبود ولی از گزینه های دیگر بهتر بود.
دوم اینكه من هیچ وقت از علاقه ام نسبت به او نگفتم چون نمی دانستم او هم به من علاقه دارد یانه؟ ولی این بار قضیه فرق می كند چند وقت است این شخص را می شناسم و از تمام جوانب او را میپسندم اما مشكل اینجاست كه نه می دانم او هم به من علاقه مند است یا نه؟ و اینكه هنوز هیچ تقاضایی به من نشده خب اگر موضوعی نیست چرا طوری رفتار می كند كه باعث شود به او فكر كنم؟؟ رفتارش به گونه ای است كه باعث می شود كمی فكر كنم كه او هم به من غلاقه دارد. خب به نظر شما چه كنم ؟؟ حرفی نزنم و خود را بی تفاوت بگیرم و بگذارم این هم از دستم برود. هر چند برای آن مورد اول كه می گویم زیاد ناراحت نیستم.چون علاقه مندی به او بیشتر نوعی دلسوزی بود. از سر دلسوزی به او علاقه مند شده بودم چون مشكلاتی برایش پیش آمده بود ولی این یكی را واقعا دوست دارم...حالا به نظر شما با احساس و آینده ام چه كنم؟؟

پاسخ :  دوست خوبم سلام. چقدر ذهنت آشفته است! این از کلام تو کاملا مشخص است. این همه نگرانی و آشفتگی از چیست؟ به نظرم قبل از هر تصمیم و فکری سعی کن ذهنت را خلوت کنی و آرامش را به معنای حقیقی کلمه  وارد ذهنت کنی. پیشنهاد می کنم فعلاً به ازدواج فکر نکن. معیارهایی که برای ازدواج مشخص کرده ای معیارهای خوبی هستند اما به خودت فرصت بده تا ذهنت آماده ازدواج شود. از یک روانشناس قابل اعتماد کمک بگیر یا اگر شرایطش را نداری که نزد مشاور بروی, شروع به خواندن کتاب های روانشناسی کن تا ترس هایت را کنار بگذاری. فعلا فقط به خودت فکر کن. نه به این پسر که در زندگیت هست و نه به هیچ پسر دیگری فکر نکن. فقط به درونت بپرداز. بخواه که مشکلاتت را از درون و ریشه ای حل کنی. از خودت بپرس چرا می ترسم؟ اینقدر که من از بدبخت شدن و شکست خوردن می ترسم آیا شکست را می شناسم؟ یا یک وحشت کاذب دارم؟ از فکر کردن به شکست نترس. به خودت نه بگو. تو از شکست خیلی می ترسی. تمام اضطراب هایت هم به همین دلیل است. اینکه نمی توانی احساساتت را بیان کنی. اینکه از ازدواج وحشت داری. اینکه اینقدر وسواس به خرج می دهی , همه و همه به دلیل ترس بی نهایت تو از شکست است. در افکار خودت با شکست مواجه شو. و این غول را برای خودت بشکن. با خودت بگو زندگی خواهم کرد حتی به قیمت شکست. البته می دانم گفتن این حرفها برایت آسان نیستند.من خیلی کلی بیان کردم و خواستم فقط راه درمان را نشانت دهم. چون مشاوره مکاتبه ای بیش از این گنجایش بیان مسائل را ندارد. برای باز کردن گره های درونی ات بهتر است به صورت حضوری با یک روانشناس کار کنی.



مریم تنها : با مادر شوهر حساسم چه کنم؟

تاریخ:1391/02/22-22:48

مریم: نمیدانم باید از کجا شروع کنم؟حدود6ماه است.که عقد کرده ام همسرم را بی نهایت دوست دارم . او نیز اوایل چنین حسی نسب بهم داشت.اما با گذر زمان متوجه شدم که وابستگی شدیدی بین او و مادرش هست. من روی حرکات او حساس شده و این باعث ایجاد حس حسادت من نسبت به مادر او شد او بارها به من گفت که نمیتواند احساسش رادر جمع بروز دهد .واین حسادت تا عید امسال ادامه داشت و مرا وادا به خود کوشی کرد. زمانی که مادر شوهرم متوجه شد که من به خاطر او دست به چنین کاری زدم. بسیار ناراحت شده وبا گذاشتن شرطی که من نباید نسبت به او حسادت نداشته باشم و اگر تکرار شود طلاق بدون مهرم می دهند.و میگوید نمی تواند مرا مثل گذشته قبول کند.همسرم دیگر نسبت به من توجه ندارد . تو را خدا راهنمایم کنید با شرایط پیش آمده چه کنم تا دوباره مورد قبول همسرم و مادرش قرار گیرم.

پاسخ : دختر خوبم سلام. فکر می کنم سن و سال زیادی نداشته باشی. نگران چیزی نباش همه چیز درست خواهد شد. حتی از روز اول هم بهتر! ببینم عزیزم قبول داری خودکشی کردنت کار اشتباهی بود و به من قول می دهی که دیگر به چنین کاری حتی فکر هم نکنی؟ اگر در تهران زندگی می کنی و شرایطش را داری به کلینیک بیا تا به صورت حضوری با هم جلسه مشاوره داشته باشیم. آدرس و شماره تلفن کلینیک در صفحه اصلی وبلاگ نوشته شده. اما اگر شرایط آمدن به کلینیک را نداری, تصمیم بگیر که خودت به تنهایی روی خودت کار کنی. کتاب زن شیفته را تهیه کن و حتماً بخوان. در این کتاب خواهی دید که خیلی از محبت های بیجای ما زنان, یک نوع بیماری است و باید درمان شود. دختر خوبم قبل از هرچیزی باید بپذیری که وابستگی تو به همسرت بیش از حد طبیعی است و هرچیزی که از حد طبیعی خارج شود, از نظر روانشناسی بیماری محسوب می شود. اول باید به این نتیجه برسی که نگاهت به عشق نگاهی اشتباه است. این وابستگی تو به همسرت عشق نیست! بلکه رفتاری آزار دهنده است که هم خودت را آزار می دهد و هم همسرت را! بعد از اینکه این مشکل را پذیرفتی باید تصمیم بگیری که آن را حل کنی. وقتی به طور کامل درمان شوی به طور طبیعی در نگاه همسرت و مادرش هم عزیز خواهی شد. حتی عزیز تر از روز اول! به من اعتماد کن. یا به کلینیک بیا. یا اینکه ارتباط اینترنتی خودت را با من حفظ کن. به شرطی که تمرینهایی که می دهم انجام دهی. ابتدا کتابی که معرفی کردم بخوان. بعد دوباره برایم پیام بفرست و نتیجه ای که از خواندن این کتاب گرفتی به من بگو. فعلا تو را به خدای بزرگ می سپارم.



گمنام : دلم می خواهد معلم شوم

تاریخ:1391/02/22-22:15

گمنام : سلام. من تو هنرستان رشته معماری خواندم و بعد در دانشگاه مدرک فوق دیپلم گرفتم. حالا میخوام تغییر رشته بدم تو رشته ی انسانی دوست دارم معلم بشم.لطفا منو راهنمایی کنید باید چیکار کنم.با تشکر

پاسخ : دوست من سلام. امکان تغییر رشته در هر شرایطی وجود دارد. می توانی با هر مدرک فوق دیپلمی , در هر رشته ای که می خواهی ادامه تحصیل دهی. در کنکور کاردانی به کارشناسی شرکت کن و هر گرایشی را که دوست داری انتخاب کن. برای مثال می توانی در رشته مشاوره شرکت کنی و بعد از قبولی فقط چند واحد پیش نیاز بگذرانی. لیسانسی هم که از این طریق می گیری هیچ فرقی با لیسانس های دیگر ندارد و بعد از آن به راحتی می توانی در مقاطع بالاتر ادامه تحصیل دهی. با توکل به خدا هدفت را پیگیری کن و مطمئن باش که موفق خواهی شد. خدا پشت و پناهت باشد.



مرز جنون : با همسرم چطور رفتار کنم؟

تاریخ:1391/02/22-21:26

مرز جنون : سلام تو روخدا کمک کنید دیگه دارم دیوونه میشم.من و همسرم نزدیک دوسال باهم دوست بودیم الان هم ازدواج کردیم تودوران دوستی باهم مشکلی نداشتیم چون خودمون دوتا بودیم. ولی الان که وارد خانواده ها شدیم مشکلاتی واسمون پیش اومده که واسه من غیرقابل تحمله. پدرم مخالف این ازدواج بود ولی چون من می خواستم , رضایت داد. پدر او هم در زمان خواستگاری خودش را کنار کشید. خلاصه بعد از این همه وقت همسرم به همه چیز گیر میده موضوعی که مال قبله به میون میاره. مثلا سرویس طلایی که میخواستیم بخرییم برای عروسی بعداینکه خریدیم بردچندجانشون داد که گرون تر نخریده باشه اگر قیمت کمتربود واویلابود.منوبادیگران مقایسه می کنه چندوقت بعدازمراسم من خواهرم ازدواج کرد مثلا دسته گلی که دامادمیاورد را با دسته گلی که خودش برام اورده مقایسه می کرد اگه کمتر میاوردن واویلا بود.شوهرخواهرم یکی از فامیل های مادرم بود وازروی شناختی که ازخانواده اش داشتیم مراسم خواستگاری 2باربود وقبل ازعقدچندباری میومدمیرفت به اون گیرمیده که چرامن حتی زمانی که صیغه بودیم شب نمی تونستم بمونم ولی این می آیدمی مونه چرا بابات با اون گرم ترازمن برخورد میکنه چرا اینجوری چرا اونجوریه.به همه چیز گیرمیده. مثلااوایل ازدواجمون یکی دوبارکه شام اومدخونمون مادرم دید پیش بابام راحت غذا نمیخوره بعد به پدرم زودترغذا میدادمیگفت بخور بروبزاراین راحت باشه ولی این شده بودیه دردسرکه پدرت ازمن بدش میاد هر چه قدرم بهش توضیح میدادم که اینجوری نیست می گفت چون توپدرتو دوست داری کاراشو توجیه می کنی.بابای من یکم خسته باشه صحبت نکنه این میشه بی محلی ولی وقتی باهاش میگه می خنده یا 24ساعت ماشینش زیرپاشه رو نمی بینه. پیش مادرم خوبه انگارفیلم میاد بعد که باهم تنها میشیم سرمن غر میزنه.میگم بریم پیش مشاورنمیاد. چه کنم؟

پاسخ : دوست من سلام. از اینکه پاسخ سوالت با تأخیر ارسال می شود عذرخواهی می کنم. آدمها به دلایل مختلفی از هم گلایه می کنند. گاهی گلایه های آنها کاملا بی منطق است اما برای رفع مشکلات باید ریشه و احساس پشت این گلایه ها را کشف کنیم. آیا همسر شما یک بیمار است؟ فکر نمی کنم چنین باشد. باید ببینیم نیاز حقیقی همسر شما چیست؟ معمولاً چنین مشکلاتی به دلیل سوء تفاهم های عاطفی در زندگی به وجود می آید. چون مشاوره ما , به صورت حضوری نیست, من هیچ شناختی روی شما و همسرتان ندارم اما آنچه به طور کلی درک کردم, این است که همسر شما احساس تنهایی می کند. او از خلاء ها و نیازهای برآورده نشده ای رنج می برد که رویش نمی شود آنها را بیان کند. چون یک مرد است!! و در فرهنگ ما مرد حق بیان نیازها و خلاء هایش را ندارد!!!!

لطفاً برای خواندن ادامه مطلب بر روی کلمه زیر کلیک کنید.

ادامه مطلب


مروارید : روز معلم مبارک

تاریخ:1391/02/14-09:58

مروارید : سلام خانم جعفری عزیز روز معلم رو به شما تبریک می گم چون به عقیده من شما هم برای ما معلمی هستید که بهترین درس ها رو بما می دید مخصوصا درس آرامش و خداشناسی.
ایکاش من هم در زندگی شخصی به ایمانی که شما نسبت به خدا دارید برسم من خدارا دوست دارم ولی از خدا خیلی فاصله دارم خیلی خیلی . شما که رابطه خوبی با خدا دارید برای ما هم دعا کنید . شاید طناب فاصله من با خدا پاره بشه تا باگره زدنش به خدا نزدیک تر بشم.به امید اون روز

پاسخ : دوست خوب و معنویم سلام. از اینکه روز معلم را به من تبریک گفتی ممنونم. ای کاش شایسته لقب معلمی باشم. چون حقیقتاً مقام والایی است. من هم این روز را به تمام عزیزانی که در کمک کردن به یکدیگر می کوشند و سعی می کنند محبت را تدریس کنند , تبریک می گویم. و اما در مورد آرزویی که داری! آرزو داری فاصله بین تو و خدا برداشته شود. گفتی خیلی خیلی از خدا فاصله داری! ببینم عزیزم این فاصله را چگونه تشخیص دادی؟ به نظرم اشتباه فکر می کنی. اتفاقاً به نظر من تو خیلی بیشتر از آنچه فکر می کنی, به خدا نزدیکی. می دانی چرا؟

لطفا برای خواندن ادامه مطلب بر روی کلمه زیر کلیک کنید.


ادامه مطلب




  • تعداد صفحات :27
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo